بوی جوی مولیان آید همی ----- یاد یار مهربان آید همی
 

پایین می آیم
از سراشیبی خاطرات
آرام و آهسته
به نام تو می رسم اما
کلمه ها به جان هم می افتند
دست و پایم را گم میکنم،
زمین میخورم
و زخمایی که ....
زخمهایی که تازه اند
زخمهایی که سه ساله شدند،
تو را فراموش نمیکنم
این را به تو قول میدهم
تو را پنهان میکنم
و آرام دوستت خواهم داشت
پنهانت میکنم
و در تنهاییم در حمام تو را خون گریه میکنم،
از تو با پسرم خواهم گفت،
در بیست سالگیش
پنهانت میکنم در سفیدی ریشهایم
پنهانت می کنم
و به یاد خواهم داشت
اولین هدیه ای که به تو دادم را
پنهانت میکنم اما
اگر سرم برود
فراموشت نمیکنم
چونان زنی که سی سال سیگار کشیدنش را
از شوهرش پنهان کرده.

20.5.94

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ساعت 14:50  توسط رضا  | 

این روزها
شعر نمی گویم
کار میکنم
که فراموش شوی
که بروی و دیگر برنگردی
ظرف میشویم تا پاک کنم
از حافظه ی دستانم
خاطره ی انگشتانت را
طی میکشم زمین را
تا پاک شود
رد پایت از روزگارم
و نیمه شب
با کوله باری از رخوت
تن خسته ام را به خانه میبرم
و در راه فکر میکنم
به احوال مردی
که به خانه می رود
شیر گاز را باز میکند
و سیگار میکشد.

11/5/94

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 0:53  توسط رضا  | 

این روزها شعر نمیگویم

کار میکنم

شاگرد هستم.

 

دفتر عقل و خرد را گاو خورد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 18:3  توسط رضا  | 

تاریکی در عمق کلماتم نفوذ کرده
آنقدر که اگر حتی هزار بار
خورشید را بر این سطر ها بنویسی
روشنایی به این شعر باز نخواهد گشت.

17.3.94

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:50  توسط رضا  | 

از بی سر و سامونی خستم.

دلم آغوش میخواد

یکی که واسم شعر بخونه

یکی که کنارم باشه

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

دلم محسن بزم آرا میخواد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 19:47  توسط رضا  | 

بخدا بریدم

مغزم دیگه مثه قبل نیست

هیچ چیز سر جاش نیست

هیچ انگیزه ای ندارم

قرصا روز به روز بیشتر میشه اما افاقه نمیکنه

لعنت به این روزا

بگذرین روزای لعنتی

جایی که هستمو اصلا دوست ندارم

هیشکی نمیفهمه تو سرم چی میگذره

 

لعنت به فکرها و صداها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:1  توسط رضا  | 

میشه داد زد

آهای مردم!

کلن به تخمم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:7  توسط رضا  | 

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم

که سرنوشت درختان باغ مان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشق بازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون

به بچه ای که تو ام در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام؟

 به دست های تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی

به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده , به مبل خالی من

به لذت رویایت که بر تن کفی ام

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام

 دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در گوشت

دوباره بر می گردم به امن آغوشت

به آخرین رویامان به قبل کابوسم

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه

"سید مهدی موسوی"

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:46  توسط رضا  | 

هنوز همون ادم گند اخلاق مغرور مونده.فک کرده همه مثه منن که همه چیو تحمل کنن.خدارو شکر این دفه طوری تموم شد که اروم تر شدم.احساس قدرت میکنم.

 

دیشب شب عجیبی بود،من و اون که تقریبا یه سالی هست دوست صمیمی بودیم،حرفامونو زدیم و رابطه ی جدیدی شروع کردیم.

 

این روزا اگه حسش بیاد کتاب میخونم،ما بقی روز رو هم دنبال یه جا میگردم سیگار بکشم(سربار جامعه)

 

همه چی گره خورده و هیچ امیدی به آینده ندارم.

 

تو هم لطفا دیگه اینجا نیا،ازت خواهش میکنم.بزار زندگیمو بکنم،با کامنتات آزارم نده.برو پی زندگیت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:24  توسط رضا  | 

.

.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:2  توسط رضا  |