من آن خط سومم
به من تهمت نزن،
منی که برای اثبات زنده بودنم
بايد 
به گریه های دیشبم رجوع کنم،
تو اگر جای من بودی،
میفهمیدی 
برای من،
راهی 
جز
فرار
نمانده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 18:54  توسط رضا  | 

در بيست و سه سالگيت مكث ميكني،
نگاهي به پشت سرت مي اندازي،
ميبيني
در بيست و يك سالگيت
مرده اي 
و دو سال است هر چه ميروي
نه از جايي دور ميشوي 
و نه به جايي نزديك .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 18:53  توسط رضا  | 

او ، 350 و يا زلفهايم ؟

دستت را لاي موهايت مي كني و با خودت ميگويي:
(شايد بايد نظر او را هم بپرسم.)
اما نمي خواهي منصرفت كند. تصميمت را ميگيري، به آرايشگاه ميروي و سرت را ميتراشي، منتها اين بار به اختيار خودت ، نه به اجبار، مثل روزهاي دبستان .چند ساعتي را با رفقا هستي و بعد به خانه مي آيي و همچنانكه به درست يا غلط بودن كارت فكر ميكني ،
از تو مي پرسد كه به آخرش فكر كردي؟
حرفي براي گفتن نداري و جوابش را نمي دهي، بعد خودش مي گويد :
(من ميرم کوچه علي چپ،
توهم ديگرهيچ نگوعزيزم.)
منتظر شنيدن همين حرف بودي، لبخند ميزني به آسمان خيره ميشوي:
(كه خدايا اين بار كه به موقع رسيده، وقتي كه بايد بماند ،نرود). دستي به سر كچلت ميكشي و سعي ميكني به فردا كه نبايد بيايد فكر نكني.درست در لحظه اي كه نبايد برود، دارد ميرود، اما برميگردد، اگر هم برنگشت من ميروم تا تنهاييمان خيلي بزرگ نشود.او براي ماندن آمده.
چاي مي نوشي و باز دستي به سر كچلت ميكشي و برايش مي نويسي :
(بي خيال بد بياري،
زنده باد اين عاشقانه).
ميترسد، جوابش تو راهم مي ترساند.
خدارو شكر كه شعر همه جا با من هست، مثلا دو هفته ي پيش كه با خودم خواندم:
(نگاه هاي شما يك نگاه عادي نيست/
و گفته ايد كه عاشق شدن ارادي نيست.)
يا مثلا همين ديروز كه ميرفتي با خودم خواندم:
(من خود به چشم خويشتن ....)

هرجا باشي مطمئنا شعر هم همانجاست،

الان كه اينهارا مي نويسم خوابيده اي و فردا رفتني ميشوي اما، اين رفتنت را برگشتنيست.
ما غير ممكن را ممكن كرديم، نقيضين را جمع كرديم.
ما عشق (او)، ادبيات(زلفهايم) و سياست(350) را باهم درآميختيم و خروجيش را وقتي ميبينيد كه پسرم دو سال بعد از تمام شدنم درحالي كه 20 سال سن دارد با خواندن دفتر خاطراتم دستي به سر كچلش بكشد و به مادرش بگويد :
مادر،
اي كاش پدر به ما رحم ميكرد و اين ها را نمينوشت .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 14:33  توسط رضا  | 

زيرسايه درختي كنار دانشكده نشسته اي سيگار ميكشي، فكرت را پرت ميكني آنطرف كه سمت چيزهايي كه دوست نداري ، نرود.
سيگار دوم را روشن ميكني به رفقاي قديمي زنگ ميزني تا شايد يادت برود اما نميرود.

تسبيح را در مي آوري يك دور بيرجند را لعنت ميكني....


هر كس كه آمد چند روز بيشتر نماند و رفت، يك نفر هم نپرسيد چه مرگته.

رو سنگ قبرم بنويسيد كسخل بود و رفت...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 17:45  توسط رضا  | 

کاشفان قطب به دنبال چیزی بودند
که انگشتانم،
لای موهایت پیدا کردند.

20/1/93

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 1:51  توسط رضا  | 



مرا که به امید فتح مسکوی موهایت آمده بودم،
دشمن انگاشتی
و از دو جبهه بر من تاختی،
در سیبری دست هایت وا ماندم ،
و در نرماندی چشمانت غرق شدم.

11/12/92
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 15:53  توسط رضا  | 

از هفته ى گذشته که قلبم را به پيراهنت سنجاق کردم،
خونى در رگهايم جريان نداشته،
و امروز خونى که در مغزم مانده بود،
در چشمانم ته نشين شد.
5/12/92

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 13:53  توسط رضا  | 



مسلح ترین چریک تاریخ هستی،
منظم ترین ارتش ها را شکست می دهی،
با موی پریشان که می آیی.

92/11/16

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 16:18  توسط رضا  | 

سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِی ((بَارَکْنَا حَوْلَهُ ))

که اطرافت را برکت دادند.

قلب تو تل آویو من ،
لبهایت خط قرمز من ،
خداوند تو را تنها برای من برگزید ،
اما ترس دارد حکومت بر سرزمینی
که همسایه های متخاصم دارد،
من صهیونیستی افراطی ام،
برای داشتنت سالها با اعراب می جنگم
بر بلندی های اندامت جولان میدهم
تغییر قبله را نمی پذیرم
و هیچوقت به مرزهای 1960 باز نخواهم گشت،
تو اما بانوی من
پیش از آنکه انتفاضه ی دشمن پیروز شود
معبدی که سلیمان در گیسوانت ساخت را
نشانم بده.

21/10/92

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 15:5  توسط رضا  | 

من در این شعر تمام شدم .

برای کسی که 10 سال میشناسمش، اما جرات نکردم، تا بالاخره کسی شجاع تر از من پیدا شد.

من امشب با این شعر مردم.



ماندن صلاح تو نبود،
رفتی ،
من ماندم و رنج تمام سالهای نبودنت.
بعد از تو،
هر که آمد شبیه تو ، رفتنی بود.
روزها گذشت و من بزرگ شدم
آنقدر بزرگ که پرنده ها در من لانه کردند،
انگشتانم سبز شد،
پاییزهای نبودنت را سپری کردم
زمستان را به امید بهار بودنت سر کردم
اما باور کن
باورکن این روزها فرق می کنند
این روزها موریانه ها به جانم افتاده اند،
دارند مرا از یاد تو خالی می کنند،
برگرد، برگرد زیبای من
برگرد پیش از آنکه دیر شود،
برگرد و مرا از وسط ببر و به اندازه ی تمام سالهای نبودنت ،
جواب پس بده.

17/10/92

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 0:57  توسط رضا  |