من آن خط سومم

نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است

به خیسی چمدانی که عازم سفر است

من از نگاه کلاغی که رفت، فهمیدم

که سرنوشت درختان باغ مان تبر است

به کودکانه ترین خواب های توی تنت

به عشق بازی من با ادامه ی بدنت

به هر رگی که زدی و زدم به حس جنون

به بچه ای که تو ام در میان جاری خون

به آخرین فریادی که توی حنجره است

صدای پای تگرگی که پشت پنجره است

به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره

به خوردن دمپایی بر آخرین حشره

به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام؟

 به دست های تو در آخرین تشنج هام

به گریه کردن یک مرد آن ور گوشی

به شعر خواندن تا صبح بی هم آغوشی

به بوسه های تو در خواب احتمالی من

به فیلم های ندیده , به مبل خالی من

به لذت رویایت که بر تن کفی ام

به خستگی تو از حرف های فلسفی ام

به گریه در وسط شعرهایی از سعدی

به چای خوردن تو پیش آدم بعدی

قسم به این همه که در سرم مدام شده

قسم به من به همین شاعر تمام شده

قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام

 دوباره بر می گردم به شهر لعنتی ام

به بحث علمی بی مزه ام در گوشت

دوباره بر می گردم به امن آغوشت

به آخرین رویامان به قبل کابوسم

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه

دوباره بر می گردم به آخرین بوسه

"سید مهدی موسوی"

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:46  توسط رضا  | 

هنوز همون ادم گند اخلاق مغرور مونده.فک کرده همه مثه منن که همه چیو تحمل کنن.خدارو شکر این دفه طوری تموم شد که اروم تر شدم.احساس قدرت میکنم.

 

دیشب شب عجیبی بود،من و اون که تقریبا یه سالی هست دوست صمیمی بودیم،حرفامونو زدیم و رابطه ی جدیدی شروع کردیم.

 

این روزا اگه حسش بیاد کتاب میخونم،ما بقی روز رو هم دنبال یه جا میگردم سیگار بکشم(سربار جامعه)

 

همه چی گره خورده و هیچ امیدی به آینده ندارم.

 

تو هم لطفا دیگه اینجا نیا،ازت خواهش میکنم.بزار زندگیمو بکنم،با کامنتات آزارم نده.برو پی زندگیت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 19:24  توسط رضا  | 

.

.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:2  توسط رضا  | 

 

بی‌تو اندیشیده‌ام کمتر به خیلی چیزها
می‌شوم بی‌اعتنا دیگر به خیلی چیزها

تا چه پیش آید برای من! نمی‌دانم هنوز...
دوری از تو می‌شود منجر به خیلی چیزها

غیرمعمولی‌ست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی می‌شود ـ مادر به خیلی چیزها

نامه‌هایت، عکس‌هایت، خاطرات کهنه‌ات
می‌زنند این‌جا به روحم ضربه، خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست، دارم کم‌کم عادت می‌کنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها

می‌روم هرچند بعد از تو برایم هیچ‌چیز...
بعدِ من اما تو راحت‌تر به خیلی چیزها...


برچسب‌ها: نجمه زارع
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:52  توسط رضا  | 

اگر خسته نبودم اینجا را بروز می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:26  توسط رضا  | 

به من تهمت نزن،
منی که برای اثبات زنده بودنم
بايد 
به گریه های دیشبم رجوع کنم،
تو اگر جای من بودی،
میفهمیدی 
برای من،
راهی 
جز
فرار
نمانده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:54  توسط رضا  | 

در بيست و سه سالگيت مكث ميكني،
نگاهي به پشت سرت مي اندازي،
ميبيني
در بيست و يك سالگيت
مرده اي 
و دو سال است هر چه ميروي
نه از جايي دور ميشوي 
و نه به جايي نزديك .


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:53  توسط رضا  | 

او ، 350 و يا زلفهايم ؟

دستت را لاي موهايت مي كني و با خودت ميگويي:
(شايد بايد نظر او را هم بپرسم.)
اما نمي خواهي منصرفت كند. تصميمت را ميگيري، به آرايشگاه ميروي و سرت را ميتراشي، منتها اين بار به اختيار خودت ، نه به اجبار، مثل روزهاي دبستان .چند ساعتي را با رفقا هستي و بعد به خانه مي آيي و همچنانكه به درست يا غلط بودن كارت فكر ميكني ،
از تو مي پرسد كه به آخرش فكر كردي؟
حرفي براي گفتن نداري و جوابش را نمي دهي، بعد خودش مي گويد :
(من ميرم کوچه علي چپ،
توهم ديگرهيچ نگوعزيزم.)
منتظر شنيدن همين حرف بودي، لبخند ميزني به آسمان خيره ميشوي:
(كه خدايا اين بار كه به موقع رسيده، وقتي كه بايد بماند ،نرود). دستي به سر كچلت ميكشي و سعي ميكني به فردا كه نبايد بيايد فكر نكني.درست در لحظه اي كه نبايد برود، دارد ميرود، اما برميگردد، اگر هم برنگشت من ميروم تا تنهاييمان خيلي بزرگ نشود.او براي ماندن آمده.
چاي مي نوشي و باز دستي به سر كچلت ميكشي و برايش مي نويسي :
(بي خيال بد بياري،
زنده باد اين عاشقانه).
ميترسد، جوابش تو راهم مي ترساند.
خدارو شكر كه شعر همه جا با من هست، مثلا دو هفته ي پيش كه با خودم خواندم:
(نگاه هاي شما يك نگاه عادي نيست/
و گفته ايد كه عاشق شدن ارادي نيست.)
يا مثلا همين ديروز كه ميرفتي با خودم خواندم:
(من خود به چشم خويشتن ....)

هرجا باشي مطمئنا شعر هم همانجاست،

الان كه اينهارا مي نويسم خوابيده اي و فردا رفتني ميشوي اما، اين رفتنت را برگشتنيست.
ما غير ممكن را ممكن كرديم، نقيضين را جمع كرديم.
ما عشق (او)، ادبيات(زلفهايم) و سياست(350) را باهم درآميختيم و خروجيش را وقتي ميبينيد كه پسرم دو سال بعد از تمام شدنم درحالي كه 20 سال سن دارد با خواندن دفتر خاطراتم دستي به سر كچلش بكشد و به مادرش بگويد :
مادر،
اي كاش پدر به ما رحم ميكرد و اين ها را نمينوشت .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 14:33  توسط رضا  | 

زيرسايه درختي كنار دانشكده نشسته اي سيگار ميكشي، فكرت را پرت ميكني آنطرف كه سمت چيزهايي كه دوست نداري ، نرود.
سيگار دوم را روشن ميكني به رفقاي قديمي زنگ ميزني تا شايد يادت برود اما نميرود.

تسبيح را در مي آوري يك دور بيرجند را لعنت ميكني....


هر كس كه آمد چند روز بيشتر نماند و رفت، يك نفر هم نپرسيد چه مرگته.

رو سنگ قبرم بنويسيد كسخل بود و رفت...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 17:45  توسط رضا  | 

کاشفان قطب به دنبال چیزی بودند
که انگشتانم،
لای موهایت پیدا کردند.

20/1/93

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 1:51  توسط رضا  |