اینجا خصوصی مینویسم

 

از کجا آمده ای
که اینگونه با من آشنایی
آشنا با مردی که چهار سال قبل
حافظه اش را از دست داده،
آمده ای و دوباره
من نوزده ساله شدم
شب به نیمه رسیده
و این شعر مرا رها نمیکند
که زیباترین شعر
موهای توست
که صورتت را لای موهایش ببری و یک نفس عمیق...
دستم را بگیر
و نجات بده
مردی را که در لیوان چایش غرق شده
مردی که حاصل هم آغوشی پدرش با دل تنگیست
مثل من دیوانه باش
دیوانه ای که تمام صداقتش را در فنجانی ریخته
و به تو تعارف میکند
دستم را بگیر
خورشید را به اتاقم بیاور
سیگار را از من بگیر
و در پاییز بعد
با من قدم بزن
تا ادامه ی این شعر را
در گوشت بخوانم
و تو عینک خیسم را
با گوشه ی شالت پاک کنی
تا بر ملا شود این راز
که مقصود هنر چشمان تو بود
و ادبیات قرن هاست
که به بیراهه رفته،
چمدانم را بسته ام
و آماده ی این سفر
سفری که مبدا تاریخ ما بشود
هجرت از کنج این اتاق
به امن آغوشت.

94\11\3

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:46  توسط رضا  | 

از هفته ى گذشته که قلبم را به پیراهنت سنجاق کردم،
خونى در رگهایم جریان نداشته،
و امروز خونى که در مغزم مانده بود،
در چشمانم ته نشین شد.
29/19/1

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 1:14  توسط رضا  | 

زمستان،
شعر سپید می بارد.
ابان 29

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 23:33  توسط رضا  | 

مثل سربازی
که در میدان جنگ
تفنگش را گم کرده
درمانده ام
و دیگر انگیزه ای برای ادامه ی این شعر ندارم
حالا موهایت رابباف
و راهی شو
پیش از انکه
این شعر تمام شود

12\\10\\94

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:51  توسط رضا  | 

وای بر من

وای بر من

وای که اول و آخر تویی

درد

داغ

مینویسم و هی پاک میکنم

درد را از هر طرف که بخوانی درد است

این روزها نیشابور را برای خودم بیرجند کرده ام

به کافه میروم

و آخر شب راه را قدم میزنم

به تخمم که دیگران چه فکر میکنند

من سردم است وانگار هیچوقت گرم نخواهم شد

پدر و مادر از تو قطع امید کرده اند

و تو هر شب دفترت را وا میکنی و شعری مینویسی

بعد پدر میگوید بشین شعر بگو ببینم آخرش به کجا میخوای برسی

من اگر ننویسم میمیرم

رفقا همه رفته اند و تو اینجا مانده ای

محسن بزم آرا مردی که مردانگی را از او آموختم

که سه سال خاطره داریم و هزاران عکس که امروز آزارم میدهند

محسن دلتنگتم

مردی که بیشتر از همه گریه هایم را دیده

کاش مثل تو بودم

احسان احراری مردی که به من جهت داد

جزء معدود کسانی که از نزدیک شدن به او پشیمان نشدم

ساعت 2 شب مدرس را قدم میزنی و چهرازی گوش میدهی

و در حال تمام کردن یک رابطه ای، اشکت در می آید و تلفنت را برمیداری و شماره اش را میگیری

گریه امانت را بریده و او میگوید بیا خونه بیا

این یک سال آخر با تو زندگی کردم احسان

شش صبح قدم زنان از سجاد شهر به پارک توحید می رفتیم و حرفهایمان که تمام نمیشد

نوشتن را از تو آموختم

کرسی های آزاد اندیشی را که خاطرت هست؟

شب شهر ها؟

نمیدانم شاید از دست رفته ام دیگر

تا صبح بیدارم و تا ظهر خواب

از محل کارم بیرون آمدم و همان پس اندازم را اندک اندک خرج میکنم

عیبی ندارد سیگارهای ارزان تری میکشم

قرص ها امانم را بریده

مغزم دیگر مثل قبل نیست

دلم تنهایی محض میخواهد

من میتوانستم

ما میتوانستیم

نشد

حیف حالا دیگر نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم

موبایلم را دزدیده اند و دیگر با هیچکس در ارتباط نیستم

با موسیقی زنده ام

و البته شعر

ممنون که مرا شاعر کردی

با درد تو خوب می شود شاعر شد

نا محرم اینجا نمی آید پس هرچه بخواهم مینویسم

من از دست رفته ام و از هیچ چیز و هیچ کس عبایی ندارم

شش سال را سوزاندی و امروز تو ماندی و حوضت

من اگر ننویسم میمیرم

مهم نیست که میخوانند یا نه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ساعت 0:27  توسط رضا  | 

اسفند تا اسفند

هرشب یکسال را قدم میزنم

تا به درختان ثابت کنم که هنوز

برایم هنوزی

فکر کردن به تو

لذتیست چون

کندن زخم،

از کدام خاطره ی مان بنویسم

که کاغذ خیس نشود

از آن زمستان سردی

که تو در آن بلیط تئاتر میفروختی

و من تمام بلیط هایت را خریدم

از آن تابستان گرم

و قرار های نیم ساعته،

یاد تو چنان نوشیدن داغترین شکلات ها

در سرد ترین کافه ها

دلم را گرم میکند،

این روزها

کار میکنم

کار میکنم

وهرچه بیشتر کار میکنم

بیشتر به تو فکر میکنم

که مثلا قرار بود به نیشابور بیایی

 و فیروزه را از قیمت بیندازی

که مثلا قرار بود به تهران برویم

و از یک خانه ی کوچک

در پایین شهر به معراج برویم

به چهل سالگیم فکر کن

مردی با موهای جو گندمی

در دومین جمعه ی دی ماه

ساعت شش صبح به دنبال

مغازه ای میگردد

تا سیگار بخرد.

 

11.10.94

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:42  توسط رضا  | 

پدر کارهای نیمه تمامش
را به اتمام می رساند
مادر خوشمزه ترین
غذایش را می پزد
شام آخر است
فردا همه چیز تمام خواهد شد
من اما
کنار درختی که تنهایی این روزهایش را پاسبانی می کند،
نشسته ام
و به آخرین نخ سیگارم نگاه می کنم
دیروز راه های ارتباطی بسته شد
و دیگر حتی پرنده ای
بر آسمان فرودگاه پر نزد
شش روز است که زمین
کفنش را پوشیده
و به انتظار پایان نشسته است
امروز مرزها و دیوارها فرو ریخت
و تو را
نشسته بر صندلی کافه ای،
در قلب اروپا دیدم
همیشه همین بوده
همیشه دیر رسیدم
آخ اگر این عقربه های لعنتی
اندکی آهسته تر یکدیگر را
در آغوش می کشیدند
تو را چنان می بوسیدم
که عشق معنا کند
زمان بایستد
و خدا از گناه فرزندانش بگذرد
و در حالی که لباس هایش را می تکاند
آن سیب نیمه خورده را
به مساوات میان فرزندانش تقسیم کند...
همه چیز از نو شروع شود
و این بار
گناه نخستین،
بوسیدن لب های تو باشد!


- آبان 1394 - میدان انقلاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:44  توسط رضا  | 

سه شنبه عصر
غروب غم انگیز دی ماه
رخوت در فضای دانشکده موج می زد
و کلاس میدانی از مین های عمل نکرده بود
و استاد شکنجه گری که هر روز
روش های جدید تری
برای شکنجه پیدا میکرد
کلاسی که تو نباشی
کلاسی که تو نیایی
نمی گذرد حتی اگر
کنار هر صندلی
یک زیر سیگاری باشد
نیستی و هرچه
ادامه میدهم
این شعر
غم انگیزتر می شود
نیستی
و امشب باران
طور دیگری می بارد
پنج سال گذشت...
افسوس...
افسوس که خاموش شدی
مثل ته سیگاری
بر پیاده رویی خیس.

21.7.94
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 22:44  توسط رضا  | 

که ای مرد سربلند دیروز

چی مونده از جوونیت امروز

 

یک سرنوشت سه حرفی خالیست کنج جدول

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:54  توسط رضا  | 

دومین پاییز با رادیو چهرازی

 

چرا پاییز هیشکی برنمیگرده.

 

برای دانلود اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 20:54  توسط رضا  |